برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
میگوید: جرعات خمر محرمه فما حکم الذی برمش عیناک یسکر؟ گناه از چشمان توست به هر حال...
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
راستی وقتی شعرهات را برایم نمیفرستی، برای کی میخوانیشان؟ کدام گوش نامحرمی میشنود آن شعرها را؟
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
دیگر محرز شده برایم که نباید بدوم. باید بخزم توی رختخواب و لحاف سنگین شب را بکشم روی سرم. از رفتن خسته ام. می خواهم متوقف بمانم و به هیچ خیره شوم تا نفس دارم.
این سطور قصه ای نداشت؟ نه؟ مثل این چند سال که جای قصه گفتن کار دیگر کرده ام. شاید وقتی دیگر زبان قصهگوییام باز شد. عجالتا اما به خوابی عمیق و طولانی نیاز دارم.
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده
قادر با تو در تلگرام حرف می زدم و آن قدر شوق دیدن عکست و خواندن حرفهات را داشتم که حواسم نبود وسط خیابان و گوشی ام را از دستم زدند. حالا باید دنبال گوشی و سیم کارت تازه باشم تا بعدش بتوانم گفت و گو را با تو پی بگیرم. چقدر تشنه ی حرف زدن با توام و لعنت بر این شانس...
برچسب:
نویسنده: رضا میرزاده